نوولای داستان ملال‌انگیز بیش ‌از هرچیز دیگری ما را به یاد یکی دیگر از آثار برجسته‌ی ادبیات روس می‌اندازد: مرگ ایوان ایلیچ اثر لف تالستوی. نمی‌توان این امر را کتمان کرد که هر دوی داستان‌ها گویی درباره‌ی مرگ تدریجی یک انسا‌ن‌اند، اما رویکردهای این دو غول ادبیات کلاسیک و مدرن جهان است که در هرکدام حال‌وهوای متفاوتی برای شما به وجود می‌آید.

بررسی درون مایه داستان ملال انگیز

اگر مرگ ایوان ایلیچ انهدام بیولوژیکی و تدریجی یک انسان است، داستان ملال انگیز چخوف نگاه روحی و روانی یک انسان به مسئله‌ی نیستی و مرگ است، که تا انتهای کتاب ما شاهد دردکشیدن او نیستیم، بلکه شاهد فروپاشی احساسی او و پوچی درون اتمسفر کتاب و زیست شخصیت هستیم؛ شخصيتی که معلم ادبیات بوده است و تمامی عمرش را صرف تدریس قشنگی‌های ادبیات به شاگردانش کرده است. حال با مطلع شدن از بیماری‌اش و فرارسیدن مرگش گویی تمامی آن چیزهایی که روزی می‌پرستیدشان برایش ملال‌انگیز می‌شوند و تنها حسرت‌های کارهای انجام‌نداده و جاهای نرفته به دلش مانده است. استادِ داستان ملال‌انگیز هیچ درد فیزیکی‌ای نمی‌کشد، اما  مرگ چنان ابری سیاه بر سر تمامی زندگی‌اش حضور پیدا کرده و رفته‌رفته درحال مکیدن روح او است. در اینجا‌ست که ما با اندیشه‌ و مؤلفه‌های چخوف در روایت نیز روبه‌رو می‌شویم. برای چخوف مسائل اگزیستانسیالیستی اعم از مرگ با همان نگاه ضددرامش معنا پیدا می‌کند. مرگ در آثار چخوف، و اساساً هر پدیده‌ی زمینی‌ای، موقعیتی برای دریافت کنش و واکنش‌های شخصيت‌هایش و رساندن آن‌ها به عرصه‌ی کاتارسیس نیست، بلکه دستمایه‌ای برای بروز احساسات واقعی آن‌ها در کنهِ ناخودآگاهشان نسبت به این مسائل است.  برای شخصیت داستان چخوف، تنها شاگردش است که لحظاتی آن را از قید این جهانِ بی‌معنا جدا کرده. آن عشقی که شاگردش با خودش می‌آورد اما خیلی دیر است و برای استادِ نوولای ما در پایان کتاب همه‌چیز رنگ می‌بازد، گویی مرگ در خانه‌ی استاد زاده می‌شود و با رفتن شاگردش از آن خانه گویی زندگی برای او همچنان جریان دارد. چخوف در داستان ملال‌انگیز ثابت می‌کند که استاد بلامنازع موقیعت‌هایی است که رفتارهای آدم‌ها نشان از روح رنج‌دیده‌ی آن‌هاست.

داستان ملال‌انگیز را به کسانی پیشنهاد می‌کنم که می‌دانند جهان پوچ است و سبک‌بال‌تر زندگی می‌کنند.