با خودش هی حرف می‌زد و برایش مهم نبود کسی جوابش را می‌دهد یا نه. چیزهای نامربوطی می‌گفت. تنها زخمی‌ای بود که روی برانکارد خوابیده بود، بقیه قطار شده بودند روی خاکریز و انگار آمده‌اند کنار ساحل و طاقباز افتاده‌اند تا به آسمان نگاه کنند و با رؤیاهایشان حال کنند. طوفان خاک نمی گذاشت جایی را  ببینم. انگار طوفان می‌خواست همۀ ما را حتی تانک‌هایمان را به هوا ببرد. مثل اینکه خدا از دستمان خیلی شاکی بود که روز روشن افتاده بودیم به جان هم.

صفحه 61