«پاهای هزاران هزار جوان بر کف آجر فرش این حمام خواهد افتاد. ولی زمین به آنها وعده داده شده زمین از آن آنهاست.»

صورتش را بر زمین چسباند لب‌هایش را روی آجر گذاشت. خواست ببوسد. نفهمید توانسته است. ببوسد یا نتوانسته است آهسته گفت: «خاک» و ماند.