پیش از خرید کتاب ابری به دشت خاطره می بارد بخوانید
«… به سراغش رفتم. خانهی سه طبقهی خاکستری رنگ، در محلهای که خوب نمیشناسمش، واقع در شهری که بیش از هر شهر دیگری برایم آشناست؛ تهران.
نزدیک خانه که رسیدم او زودتر از آن چه انتظارش میرفت، از طبقهی سوم سرش را بیرون آورده بود و با لبخند آمدنم را تماشا میکرد. در را برایم زد، وارد شدم. آهستهتر از همیشه از پلهها بالا رفتم تا بیشتر به نگرانیام از روند کتابش فکر کنم. چطور میخواهم زندگیاش را بنویسم؟ آیا این طور شروع خواهم کرد؟