عصایش را رها کرد تا روی زمین بیفتد و سپس چند قدم فاصله بینشان را پیمود و پاولین را در آغوش گرفت. احساس کرد اشک‌های پاولین داخل یقه‌اش را مرطوب کرد. ناگهان فکری باعث حیرت مایکل شد: این‌که چقدر پاولین موجودی عزیز، شکننده و ظریف بود. پاولین آرام زمزمه کرد:« فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نیای دنبالم. فکر می‌کردم می‌خوای من رو ول کنی بری. فکر می‌کردم دوستم نداری.» و مایکل گفت:« محاله بتونم رهات کنم. معلومه که دوستت دارم. نمی‌تونم دوستت نداشته باشم. اصلاً نمی‌دونم چطوری می‌شه دوستت نداشته باشم.»

صفحه 100