مادرم بهزودی برمیگشت.
شب گذشته را با ژان لوک در هتلی حوالی پاریس سپری کردیم. مهرورزی درحدی بود که انگار از آن پس دیگر همدیگر را نخواهیم دید. افسرده بود ژان لوک٬ آيندهٔ بیمناکی را ترسیم میکرد. مدام میگفت «زود
ازدواج میکنیم». این حرفش هراسانم میکرد. دل به مهرش سپرده بودم٬ به روال خودمان٬ ولی نهمحض ازدواج٬ نه «برای همیشه».
صفحه ۴۳