کاوه ساکت بود و همچنان مبهوت. گل گاوزبان مینوشید و بیاین که به روی خودش بیاورد معده درد خفیفی را تحمل میکرد؛ دردی که دیگر او را رها نکرد. گویی بمبها علاوه بر محله و خانه و مادربزرگ و پدربزرگش، بخشی از درون او را هم فروکوفته بودند. همانطور که هرچه خراب شده بود دیگر درست نشد، معدهی او هم با هیچ دارویی مداوا نشد. یادگاری درد به معده ماند.
صفحه ۲۰