می روم آشپزخانه. به کاملیا زنگ میزنم. جواب نمیدهد. ظرف ها را میشویم و باز زنگ میزنم. جواب نمیدهد. قرص های قبل از خواب مادر را بر میدارم و با لیوانی آب میروم سراغش. نمازش را تمام کرده و نشسته لب تخت و مشغول بافتن است. حالش خوب است که چند بار قامت نبسته و هی وسط نماز شک نکرده. قرص هایش را میدهم. مینشینم روی صندلی لهستانی گوشهی اتاق.
صفحه15