مسخره است که بخواهیم برای چنین چیزی افسرده شویم. منظورم این است که یکی به زنده‌بودن در جعبه فکر می‌کند، یکی دیگر همیشه فراموش می‌کند که به مرده‌بودن خودش اهمیّت بدهد... که باید فرق خیلی زیادی با هم داشته باشند... این‌طور نیست؟ منظورم این است که تو هرگز نمی‌فهمی در جعبه هستی، مگر نه؟ درست مثل این‌که در جعبه‌ای خوابیده باشی. نه این‌که فکر کنی من دوست دارم در جعبه‌ای بخوابم که هوایی در آن نیست. در این صورت، اوّل، مرده از خواب بلند می‌شوی، و بعد به کجا می‌روی؟ از جعبه جدا می‌شوی. رُک بگویم، این تنگنایی است که من اصلاً از آن خوشم نمی‌آید. به همین دلیل فکرش را هم نمی‌کنم...

صفحه 33