من و شرلوک هولمز دو طرف بخاری دیواری در اتاق کرایه ای او در خیابان بیکر نشسته بودیم که او گفت:

دست هم دوست عزیز زندگی بسیار عجیبتر از تمام چیزهایی است که ذهن انسان می‌تواند ابداع کند. ما جرئت نمی‌کنیم چیزهایی را که در واقع صرفاً مسائلی پیش پا افتاده اند باور کنیم اگر می‌توانستیم دست در دست از آن پنجره به بیرون پرواز کنیم، بالای این شهر بزرگ بچرخیم، به آرامی سقف‌ها را برداریم و دزدانه به چیزهای عجیبی که اتفاق می‌افتد نگاه کنیم - به حوادث عجیب، توطئه ها، سوءتفاهمها، رشته های شگفت انگیز ماجرا که طی نسل‌ها روی می‌دهد و به نتایج بسیار عجیبی منتهی می‌شود - همۀ داستان‌ها با قواعد و نتایج پیش بینی شده شان به غایت بیمزه و بی فایده از آب در می آمدند.