داستان حصار موش در یک اردوگاه پناهجویان در یونان می‌گذرد. اردوگاهی که به دلیل ازدحام بیش از حد مهاجران، بدل به زندانی تنگ و مخوف شده است. پناهنده‌ها، که اغلب سوری، ایرانی و افغانستانی هستند، در آرزوی امنیت و آینده ای که از آنها سلب شده به آنجا پناه آورده اند، اما در این سیاه چاله به چنان پلیدی و نکبتی دچار میشوند که یادآور خشم خدایان یونان است که بر سر مغضوبان آوار می‌شد. اسد، تراب و زبور سه پناهنده ای هستند که در میان چادر مهاجران پرسه می‌زنند و با اخاذی و دزدی از بقیه روزگارشان می گذرد. در یکی از این دزدی ها اوضاع طبق برنامه پیش نمی رود و آن‌ها مرتکب قتلی هولناک می‌شوند. این قتل سررشته ی اتفاقاتی می‌شود که دامن تمام اهل جزیره را می‌گیرد و سرنوشت شان را دستخوش تلاطم و ناخوشی می‌کند. حسین قسامی در این رمان تصویرهایی چنان دلهره آور و غریب آفریده که خواننده را در هر فصل با احساساتی متضاد و شگرف روبه رو می کند، تصاویری در ردیف تابلوهای آخرالزمانی از جشن ها و آیین‌های خون بار زئوسی.