سال 1330 بود که بالاخره شانس به منزل ما نیز سر زد؛ اگر آن بعدازظهر منزل نبودم، حالا ناصر ملک مطیعی هم نبود و من یک چیز دیگر بودم. جمشید بیوکی که بعدها یک فیلمبردار سرشناس شد و از سهامداران ایران فیلم، آن روزها در قسمت های فنی استودیوها فعالیت می‌کرد. یادم می‌آید که یک روز گرم تابستانی بود که جمشید به منزل ما آمد و گفت شما را برای یک فیلم می‌خواهیم. او مرا به استودیوی بدیع دعوت کرد و گفت که ظاهراً عکس مرا دیده اند و پسندیده‌اند و حالا که می‌خواهند فیلمی بسازند می‌خواهند من برایشان بازی کنم؛ و خلاصه گفت که من باید به استودیو بدیع بروم. من هم از خدا خواسته همان فردا صبح به استودیو بدیع رفتم.

صفحه108