آقای بیسواس (اگرنه به تمامی) در بسیاری از ما هست. کسی که با همه‌ی دوری این چنین به ما نزدیک است و گاه گویی خود ماست که به زبان می‌آید و دست به عمل می‌زند. او روشنفکری است گرفتار همان کوته نظری‌ها حقارت‌ها عقده‌ها و هول و هراس‌های جامعه خود که به شورشی مسخره و دون کیشوت‌وار در برابر قراردادها و رسوم دست می‌زند و روز به روز این قیدوبندها بیشتر به دست و پایش بسته می‌شود تا سرانجام هلاکش می‌کند.

در این سرزمین تک افتاده همه چیز ناکام و ناتمام و بی‌سرانجام رها می‌شود و هیچ کوششی هرگز به ثمر نمی‌رسد همه چون اشباحی سرگردان دور خود می‌چرخند و بیهوده اسیر پیش داوری‌ها، خشم‌های حقیر و خرافات خود هستند. با این حال نایپل یکسره بی‌امید نیست همین قدر که آقای بی‌سواس با تلاش‌های توان فرسا (به قولی چون پیرمرد ماهیگیر همینگوی) سرانجام صاحب خانه‌ای -هرچند ناقص و ابتر- می‌شود و پسرش را به خارج می‌فرستد خود نوعی پیروزی است.

یادداشت مترجم