من به ویل گفتم تا ابد عاشقش می‌مونم. اون گفت تا ابد زمان خیلی طولانی‌ایه اما اون هم عاشق منه. وقتی برگشتم خونه، تقریباً آفتاب زده بود از این می‌ترسیدم که مامان یا بابا ممکنه بیدار باشن. اما خونه ساکت بود. لباسام رو درآوردم و سعی کردم بخوابم و می‌دونستم که هیچ‌چیز توی زندگی‌م هرگز مثل قبل نخواهد بود.

صفحه 219