این می‌توانست قصه‌ى من و تو باشد ـ اگر اسم من هادی بود، اسم تو افسانه. آن وقت هر دو پناه برده بودیم به سایه‌ی خنک خرابه‌ای چندصد متر دورتر از محله‌مان و رها شده بودیم روی خاک. تو با تکه چوبی روی زمین خط می‌کشیدی و من سعی می‌کردم موهای چسبیده به پیشانی خیست را نگاه نکنم و اولترا مزه‌ی زهر ارقم می‌داد. بیست دقیقه بیشتر نمی‌توانستی بمانی، وگرنه باز میثم‌تان قیامت می‌کرد و می خواست گوشی‌ات را چک کند و پاپیچ می‌شد که بفهمد من را دیده‌ای یا نه.