و ظرف‌ها و کاغذها می‌گیرد که دلش نمی‌آید دورشان بیندازد. یک سال، دو سال، ده سال، بیست سال، پنجاه سال هم که شده یک دانه پیچ را نگه می‌دارد که شاید روزی، سوراخی به اندازه‌اش پیدا شود و آن پیچ به کار آید. که نمی‌آید هم. هیچ سوراخی وظیفه‌ی خودش نمی‌بیند که خودش را به اندازه‌ی آن پیچِ منتظر گشاد کند، تا پنجاه سال صبر و انتظار به ثمر بنشیند.

آدم‌ها شاید کم‌تر حواس‌شان باشد که اسباب‌کشی چه دین بزرگی به گردن‌شان دارد. که باورِ موقت بودن چه لطفی به زندگی‌شان می‌کند. که عادت به یک‌جا ماندن چه قدر خرده‌ریزِ دست و پاگیر روی سرشان می‌ریزد. و آخ به آدمِ گرفتارِ عادت! آدم وهم زده‌ای که گمان می‌کند همه چیز، همیشه، همان‌جا و همان‌طور می‌ماند، که باد نمی‌گیرد چیزهای دورریختنیِ زندگی‌اش را دور بریزد. انسانِ پوکِ پر از اعتماد. آخ از لحظه‌ای که باید برود! که باید زندگی‌اش را بریزد توی چندتا کارتن، پشت یک کامیون جا بدهد و از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر برود.

یا از آدمی به آدمِ دیگر.

صفحه ۴۳