نیمه شب با صدای شکستن شیشه از خواب بیدار شدم. چراغ آشپزخانه روشن بود مامان به زانو بود و با خودش حرف می‌زد و خرده شیشه ها را از کف زمین جمع می‌کرد پابرهنه بود مرا که دید دهانش را با دستش پوشاند. دست‌های مشت شده اش پر از خرده شیشه بود و کرکر می‌کرد، کرکر عصبی غریبی که چیزی بود بین خنده و گریه دویدم دمپایی هایش را بعد آن را به طرفش انداختم اما او سر تکان داد و تلوتلوخوران به طرف سطل آشغال رفت و دستش را خالی کرد. بعد بنا کرد به جارو کردن کف زمین. جارو که به دمپایی رسید، مکث کرد و بعد آنها را پوشید.

صفحه ۱۵