قدم های مامان بزرگتر بود و تندتر. من جا ماندم. مامان مرا می‌کشید صدایی مثل یاهوووو آرام و ممتد پخش می‌شد. من ایستادم. مامان دستم را کشید. من نرفتم باز کشید، آرام گفت «بیا.» یک طوری که فقط من بشنوم، اما من بلند گفتم: «گیر کردم.» پیراهنم به میخ روی دیوار گیر کرده بود... ولی مامان باز آرام گفت: «بیا.» انگار میخی نیست، انگار این روزهایی که زندگی می‌کنیم زندگی نیست، انگار زندگی جای دیگری است و ما منتظریم نوبت زندگی کردن‌مان بشود. خودم را کشیدم میخ پیراهنم را شکافت و ما باز چرخیدیم.

دور بابا که مرده بود چرخیدیم.

ص ۶۵