نقل است که مولانا شمس‌الدین، عظم‌الله ذکره، هرگاه که از توالی تجلیات مستغرق می‌گشت و قوای انسانی تحمل آن مجاهده نمی‌کرد جهت دفع آن حال خود را به کار مشغول کردی و به ناشناسی نزد مردم به مشاقی رفته، تا شب کار کردی و چون اجرت دادندی فرمودی: قرض دارم، می‌خواهم تا جمع شود تا به یکبار ادا کنم و بدان بهانه موقوف می‌گذاشت؛ و بعد از مدتی غیبت می‌فرمود.

صفحه ۲۵۲