پدرم فنجان قهوه‌اش را روی میز می‌گذارد، آن‌قدر محکم که مایع سیاه درون فنجان از لبه‌ی آن بیرون می‌ریزد. با عصبانیت می‌گوید: «ما توی یه عمارت تاریخی زندگی می‌کنیم که به این باشگاه گره خورده، اسمی داریم که باید بهش افتخار کنیم. فکر می‌کنی وقتی با مادرت ازدواج کردم بی‌دلیل نام خانوادگیم رو عوض کردم؟ فکر می‌کنی این کار رو به‌خاطر پول کردم، نه به‌خاطر ایوا و علاقه‌ای که به شرکت توی باشگاه داشت؟ اگر این‌طور فکر می‌کنی پس تو هم با بقیه فرقی نداری.»

صفحه 156