مرد با حیرت گفت «قفل در را عوض کردهای؟!»
مبهوت در آستانهی در ایستاده بود دستی بر دستگیرهی در و چشم دوخته به کلیدی که در دست دیگر داشت.
زن دست را از دستگیرهی آن طرف در برداشت و از جلو در کنار رفت. «نمی خواستم غریبهای بیاید داخل».
مرد بلند گفت: «غریبه!» باز قدری به دستگیرهی در ور رفت بعد آهی کشید و کلید را کنار گذاشت و داخل شد و در را پشت سرش بست. بله درست گفتی دیگر غریبه ایم.»
زن ننشست. وسط اتاق ایستاد و چشم به او دوخت. «خب، شروع کنیم.»