مادر گفت: «من دعا کردم. دخیل بستم به پنجره فولاد.»
عمو گفت: «نذر و نذورات کردم. اگر...»
مادربزرگ گفت: «ختم امن یجیب گرفتم.»
پدر گفت: «به زور کتک خوب شدم. کتک حسابی و مفصلی که شما زدید.»
و روکر به عمو. عمو خندید. عمو دو زانو نشسته بود دم در و چپق میکشید.
صفحه ۵۲