چند روزی‌ست که از نوشتن گریزانم. هنوز نمی‌خواهم مرگ مادرم را باور کنم و انگار نوشتن دربارة این مرده مرگ او را مسجّل می‌کند. حداقل این است که مرا به شدّت خسته می‌کند. روزهای بدی است. خدایا تو که می‌توانی آن بهشت كذایی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنين جهنمی کرده‌ای. به تو هیچ امیدی ندارم. هرچه هست در من است به شرط‌ها و شروط‌ها. خنده‌دار است ولی راستی انگار اعصابم درد می‌کند. همه این روزهای اخیر جانم لخت و سنگین بوده است گویی سربی در آن است که پیوسته مرا فرو می‌کشد و زمین‌گیر می‌کند. سرم خسته و مغزم تنبل است و چیزی در آن است که از کوفتگی فروافتاده است. مثل مردی که از راهی سخت و دراز رسیده باشد و از فرط خستگی گرسنگی و تشنگی را از یاد برده بر آستانة در خانه‌اش به خاک افتاده باشد. فکرم مثل خمیر فروریخته‌ای لخت و رهاست. ولی هنوز از نومیدی نشانی نیست.

صفحه ۵۳