دختر جوان که سایه پدر همچون ابری محاصره‌اش کرده بود و از محبت های مادری نیز محروم بود ناگزیر خود را به زیر بال و پر دایه‌اش می‌کشید که به نوبه خویش سعادت خود را در آینده‌ وی می‌جست. همان شب نزدیکی های ساعت یازده که او بر تخت راحت خویش جلوی مهتابی طبقه بالا به خواب رفته بود همهمه گنگی اعصابش را غلغلک داد. روی شانه‌اش غلتید و ناگاه سراپای وجودش از زمزمه دلنشینی که در آن عالم نیمه رویایی بی‌شباهت به ارکستر پرنیان نبود و فضای عبیر آمیز و خاموش رفعتیه را پر کرد مرتعش گشت.

صفحه ۱۶۴