ساعت تازه از یازده گذشته بود که به خانه رسیدیم. مامان در سراسر طول مسیر می‌لندید که خیلی دیر شده است و این چه غذایی بود و خلاصه از همه چیز آن مهمانی می‌نالید، خاصه از زیاده روی های دوستم. از کجا پول می‌آورد و آن همه خرت و پرت می‌خرید. چطور با آن همه خیال بافی و آن همه آشفته بازاری که به هیچ دردی نمی‌خورد زندگی می‌کرد. بی گمان این چیزها خیلی گران بود. مگر آنکه برایش هدیه می‌آوردند؟ مدام حیرت زده و دلخور موضوع پول را پیش می‌کشید، انگار که دوستم پول اسباب بازی هایش را از جیب او داده باشد.

صفحه 31