همه از خیانت در شکوه‌اند؛ علف‌های تشنه زرد از باران بی‌رحمی که هر روز بی‌نصیبشان می‌گذارد. همان وقت خورشید خندان توی آسمان بی‌خیال رو می‌گرداند سمت پاهای برنزه شناگران و آب را برای شناگران ناسپاس گرم می‌کند. گاهی به همه آن موجودات بدبختی فکر می‌کنم که می‌شناسم به نظرم می‌رسد که در محاصره امثال خودشان روز را شب می‌کنند. پنجره‌ها از پرده‌هایشان بیزارند، نور از سایه به هم بافته خویش، در از قفل خودش و تابوت از توده نفرت انگیز و خفقان آور خاک رویش.
 

پشت جلد