عمری است که جان را به کف دوست نهادیم
سرمایۀ خود فارغ از این پوست نهادم
جان عاریتی بود ز او با من بی دل
نی هر که طلب کرد چو ره اوست نهادیم
محکم نبود عمر چو ریسمان تنیده
این تار برنده چو به یک موست نهادیم
ما را به معیشت نگران کس نتوان کرد
این مختصر هر روزه چو از اوست نهادیم
پنهان ز حقیر است تو را بود و نبودت
او گر طلبد تن که به هر سوست نهادیم
صفحه 24