قبل از خرید کتاب شهسوران سرنوشت بخوانید

سراپا خیس بود و می‌لرزید. زیبا بود! خیلی زیبا! چشم های قهوه ای رنگش به چشم آهوهای دشت می‌مانست و پوستش به لطافت گل‌های یاس بود. سرخی موهایش می‌درخشید و تنها نشان آشنا برای آروید همین رنگ موها بود. زیر نگاه خیره ای که به دختر انداخت ردی از شرم بر پوست چون برگ گلش نشست و این برافروختگی خاطره ای را به ذهن آروید آورد.

این گونه های گر گرفته آن پریزاده زیبا را به او شناساند.