مهمانها میریزند رو سرمان و میگویند عضو کمون شویم
کشاورزی مستقل مدافع برجستهای پیدا میکند
چیینسویی، اجازه نمیدهم هی به من بگویی "بابابزرگ".» خجولانه تپ تپ به شانهاش زدم. «فقط به خاطر این که پنجاه و چند سالهام و تو پسربچهای پنج سالهای، اگر چهل سال برگردیم عقب، یعنی به ۱۹۶۵، در آن بهار پرآشوب، رابطه ما رابطه جوانی پانزده ساله بود با ورزایی جوان.» با وقار سر به تأیید جنباند. «انگار همین دیروز بود!» به چشمهای ورزا زل زدم و برق شیطنت، ساده لوحی و سرکشی را در آنها دیدم ....
صفحه ۱۸۵