آخرین شعرِ میکلوش رادنونی برای همسرش
از ژرفاهای درون
سکوتی هراسناک میپیچد در گوشم
که رها میکند ضجهام را در گلو
اما نیست هیچ فریادرسی.
تو دوری و بیداد میکند این سکوت
در شبِ بلندِ این دشتِ جنگزده.
بگذار بیدار کنم صدایت را زیرِ پلکهایم
و به روشناییِ روز بسپارم تعبیرِ حرفهایت را.
پس گوش میخوابانم در سایهسارِ درختانِ سرخس
که خش خش کنان، ردیف، گِرداگِردم ایستادهاند
چون سپاهیانی سربرافراشته، بیرحم و بیروح.
صفحه ۲۷۹