چند دقیقه توی سکوت گذشت. فکرهای مختلف توی ذهنم رژه می‌رفت. این آرامش عجیب رو دوست داشتم. ناخودآگاه قطره‌ای از گوشه چشمم پایین افتاد. بابا سکوت رو شکست: مینا همه‌اش می‌پرسید این نقاشی چی داره که به خاطرش قید پول درآوردن رو زدم؟

توی این همه مدت، اولین بار بود که در این مورد می‌گفت. نقاشی برای بابا چیز پیش پا افتاده‌ای نبود که هر کس در موردش نظر بده و بحث کنه. ادامه داد: نتونستم جوابش رو بدم.