ماکسیم در حالی که سعی میکرد این حقیقت را تا دیروز الاغی بیش نبوده با نهایت دقت پنهان کند، راه نزدیکترین شهر را در پیش گرفت. همین که به شهر رسید سر اولین چهار راه ایستاد و با خودش فکر کردکه کجا برود و چه بکند.
مردها، زنها و کودکان از کنارش میگذشتند. یکی زیر بارِ گرانی که بر دوش داشت پشت خم کرده بود و دیگری تند و سبکبار میرفت.
یکی عجله داشت گویا میخواست هر چه زود تر به مقصد برسد و دیگری طوری بیشتاب میرفت که انگار اکراه داشت به مقصد برسد.
صفحه 104