وقت یک هنگام نیست که طولی باشد با قید ماضی و مضارع، که وقت جمیع ازمنه است در مدارات به عین سحابی که به شمار ناید. و جسم آدمی به عین مدارات ازمنه بی‌شمارند که هر یکی بر مداری پرسه می‌زند شب و روز، و می‌زید در مستقبل، و مضارع را تا بدل به ماضی نماید.

القصه آن‌که هر هیئتی از آدمی به نقشی اندر است و گاه باشد تا هیئتی از کس در تقاطع مدارات به هم رسند رو در رو، نه چون حیات آدمی در آبگینه، و نه به عین دو تن که می‌شناسند صورت دیگری را، که هر کدام در وجود دیگری می‌زید با یاد و خاطره!