پیش از خرید کتاب مومیا و عسل بخوانید
این اثر مجموعهای از داستانهای کوتاه درخشان، سورئال و فرمگرایانه از شهریار مندنیپور است. در کلیت این کتاب، با کالبدشکافی مفاهیمی چون عشق، مرگ، تنهایی و پیامدهای جنگ در قالبی فرمی و زبانی متفاوت روبهرو میشویم.
درباره کتاب
کتاب مومیا و عسل یکی از شاخصترین مجموعهداستانهای شهریار مندنیپور است که در آن مرز میان واقعیت و خیال، و عشق و نیستی کمرنگ میشود. مندنیپور در این داستانها با بهکارگیری نثری پیچیده، تصویرسازیهای غنی و ساختارشکنی در روایت، رنجهای درونی انسان معاصر، تروماهای گرهخورده با جنگ و تضادهای عاطفی را به نمایشی درخشان درمیآورد.
خواندن کتاب مومیا و عسل به چه کسانی پیشنهاد می شود
علاقهمندان به ادبیات داستانی معاصر ایران و داستانهای فرمگرا: کسانی که به دنبال شیوههای نوآورانه در روایت، نثر ساختارگرا و لایههای عمیق معنایی هستند.
دوستداران داستانهای کوتاه با بنمایههای فلسفی و روانشناختی: افرادی که از واکاوی مفاهیمی چون مرگ، عشق، رنجهای جنگ و تنهایی انسان لذت میبرند.
درباره نویسنده
شهریار مندنیپور، از نویسندگان برجسته و نوآور ادبیات داستانی معاصر ایران است که با نثر خاص، تصویرسازیهای سورئال و نگاه فرمالیستی خود به داستاننویسی شناخته میشود. نشر نیلوفر این کتاب را در اختیار مخاطبان قرار داده است.
جملات کتاب مومیا و عسل
- هنوز هم دست برنداشتهای... اینجا چه خبر است...؟
- نمیدانم... یک چیزی هست که فکر میرود نزدیکش... میخواهم بهش برسم و یکدفعه میپرد... ولی انگار همین جاهاست... تو آن بیستوپنج سال، فقط میدانستم که باید هرچه توی کلهام هست یادم برود. شما... خانهمان... آشناهامان... هرچی هست... تنها راه دوام آوردن همین بود وگرنه من هم میبریدم... اوایل دست نمیداد، انگار خاطرهها جزو مغز آدم میشوند... رگ و پی مغز و دل آدم میشوند... بعد راهش را پیدا کردم. تلخهایش را گذاشتم بمانند... گشتم گوشه و کنار آن اوقاتی که دوست داشتم یک چیزی گیر بیاورم. همیشه هست... خیلی کمک کرد فهمیدن همین که همیشه هست، یک لکهای، یک حرف دو پهلو... یک لحظه ناخوشآیند... همیشه لابلای هر خوشی یک چیز کوچکی میشود پیدا کرد که بزرگش کنی برای همیشه... آسانترینشان خود شما بودی... گفتم با آن برورویی که داری، جوانی و سرخوشی مفرط، تنها نمیماند، خودم را مطمئن کردم که همان وقتی که این فکرها را دارم شما تنها نیستی دیگر... چه شوقی داشتید برای مهمانی و مجلس و گردش... بعدش هی یادم آوردم... آن لبخند توی مهمانی به بهمان... خواستگار اولیتان... دلسوزی که برای آن رفیق حزبی شاعرمان داشتید همان سال اول وصلتمان... آدم وقتی بخواهد چیزی پیدا کند باور کند، میتواند و دیگر شما از ذهن من رفتید بیرون... بی رودربایستی ازتان بدم هم آمد. باقی گذشتهها هم همینطور... سه چهار سال طول کشید که همهشان شدند نفرت...