هنگامی که الگویی را درک می‌کنید، نمی‌توانید آن را نادیده بگیرید. به من اعتماد کنید، آن را آزمایش کرده‌ام. اما وقتی که همان حقیقت پیوسته خود را تکرار می‌کند، وانمود کردن اینکه چیزی به جز اتفاق نیست، دشوار است. برای مثال، هرچه قدر سعی کنم خودم را متقاعد سازم که می توانم با شش ساعت خواب درست و بی‌نقص کار کنم، اما خوابی که از هشت ساعت کمتر باشد مرا ناشکیبا، مضطرب و در کندوکاو برای مصرف کربوهیدرات بیشتر می‌کند. این یک الگوست. من همچنین الگوی مسامحه کاری وحشتناکی دارم: با نظم بخشیدن دوباره به کل خانه ام و صرف وقت و پول خیلی زیاد برای خریدن لوازم دفتر و سازماندهی سامانه‌ها، نوشتن را به تعویق می‌اندازم، همیشه اوقات. یک دلیل آن که نادیده گرفتن گرایش ها امکان ندارد آن است که مغز ما برای گشتن. به دنبال الگوها و نسبت دادن معنایی برای آنها طراحی می‌شود. انسان‌ها گونه‌های معناساز هستند – و ، چه خوب، چه بد، ذهن من در واقع برای انجام دادن این کار به خوبی تنظیم شده است. سال‌ها را صرف پرورش دادن آن کردم و اکنون این گونه‌ای است که زندگی ام را می‌سازم.

پیشگفتار