آن روزها همه چیز طلایی بود. برگ درختان در پاییز، آسمان، رنگ موی تمام مردان خیابان، حتی صدای آژیر قرمز! جنگ شدیدتر شده بود و محله‌ی ما، گیشا، هر شب میزبان بمباران عراقی‌ها بود. اما دل من، حتی در تاریکی بمباران، همه چیز را طلایی می‌دید. چند بار به دفتر پست محله رفتم و سراغ پسرک پستچی موطلایی را می‌گرفتم که حتی نامش را هم نمی‌دانستم. فوری می‌گفتند: «امرتان؟» می‌گفتم: «با خودشان کار دارم.»