سرآغاز

شاهزاده خانم جایا تازه پنج سالش تمام شده بود. مهاراجه می خواست او را با خود به شکارگاه ببرد و با دنیای وحشی آشنایش کند. اما همسرش مهارانی نمی پذیرفت. مهاراجه اصرار می کرد: «لازم نیست بچه ها را این قدر لوس کنید. آن از تیکا که تا اسب سواری یاد نگرفت از بغلتان پایین نیامد، این هم حکایت این دخترک»

مهارانی دلش نمی آمد دخترش را به جنگل بفرستد خوب می‌دانست بچه هایش چه وروجک هایی هستند.