گفتم: «دیگه نمیخوام پیش اون بری. دیگه نمی خوام ببینیش.» و خم شدم روی او. اما او با يك حركت هلم داد، گفت: «تو چه اهمیتی برام داری؟ تو هیچ چیز تازه ای برای من نداری، هیچی نداری که بتونه من رو جذب کنه. به مادرم و به مادر مادرم شباهت داری، و به تمام زن هایی که تو این خونه زندگی کردهن. تو وقتی بچه بودی کتکت نزدهن. از گرسنگی عذابت ندادهن. مجبورت نکردهن از صبح تا شب زیر آفتابی که پشت آدم رو میشکافه توی مزرعه کار کنی. آره، حضور تو به من راحتی و آرامش میده ولی فقط همین.
پشت جلد