از اون دو تا صندلی کوچولوی روبهروی هم شروع شد که هر وقت سوار قطار بشی خالیان. داشتم میرفتم نیویورک خواهرمو ببینم و شب پیشش بمونم. تام لباس رسمی تنش بود با کفش چرمی براق، و من نمیتونستم چشم ازش بردارم، ولی هر دفعه که به من نگاه میکرد وانمود میکردم دارم به آگهی بالای سرش نگاه میکنم.
صفحه ۳۳