گفتم: (( اوین آرزوم این هستش که از دانشگاه تا خونه قدم بزنیم و با هم باشیم، دومی هماینکه باذهم تابالای کوه میلدار بریم، من اون موقع که کوچکتر بودم با داییم تا پای کوه رفتم ولی نشد بالا بریم)) حمید گفت: (( خوشم میاد آدم قانعی هستیا، آرزوهای ساده ای داری، دانشگاه تا خونه روهستم ولی کوه رو قول نمی دم، چون الان شدهبخشی از پادگان و محل کار ما، سخت اجازهبدن که بخوایم بریمبالای کوه.))
صفحه 79