آخرش نگاهش به نگاهم گره خورد. در نیس بودیم، سر بولوار گامبتا. جلو بساط کت‌ها و پالتوهای چرمی. مرد روی چیزی شبیه سکوی قهرمانی ایستاده بود و من به ردیف اول آدمهای علافی خزیده بودم که در کوچه به تعریف‌های او از جنس هایش گوش می‌دادند.

مرا که دید رشته ی سخن از دستش در رفت با لحن خشکتری حرف می‌زد، انگار می‌خواست میان خودش و آنهایی که به اش گوش می‌دادند فاصله بیندازد و به من بفهماند این کاری که آنجا وسط کوچه انجام می‌دهد در شأن او نیست.