سلام عروسک سخنگوی عزيز! امروز ظهر که توی اوج گرما از کتاب خونه برگشتم و روی بوفهی چوبی آشپزخونه دیدمت، مثل یه بستنی شیرین و شادیآور به نظر میرسیدی. و من با لبخند گفتم عروسک اومده. البته دفعه اولی نبود که به خونهی ما می اومدی. اما این بار اولی بود که مهمون اختصاصی و برآورندهی یکی از آرزوهای من بودی. بعد از نهار و قبل از این که خوابم ببره، برداشتمت که دوباره نگاهی بهت بندازم و بخوابم. ولی برای اولین بار از صفحهی اول شروع کردم به خوندن و دیگه نتونستم متوقف بشم.
خدیجه پورگل محمدی
صفحه ۳۶