در ستایش تماشا

با تیغ که خط می‌اندازد، لبم را گاز می‌گیرم. انگار خون آمده باشد، با تیغ را روی قلیم کشیده باشد. چاک می‌خورد، چاکی که مثل لبخند می‌شکفد و حباب‌های دل خمیر را لو می‌دهد. خمیر درآمده، بوی ترشی می‌دهد، باز هم تیغ می‌کشد. چند بار پشت سرهم ، تا جایی که طرح یک گل پنج پر روی نان می‌افتد و جای هر تیغ با طرح لبخندی گوشه‌ای از دل خمیر را نشان می‌دهد. دوباره آرد می‌باشد و خمیر چاک چاک را سوار پاروی چوبی می‌کند و به سمت فرسیاه بزرگی می‌برد، درش را که باز می‌کند حرارت محبوس دیوانه‌وار به کارگاه هجوم می‌آورد. خمیر را با احتیاط در دل فر می‌برد. پارو را با مهارت درمی‌آورد، کنار میز چوبی می‌گذارد و در محبس آتش را می‌بندد.
 

مهسا ملک مرزبان

 

صفحه ۷۱