نمی‌دانم چرا، ولی روز  بعد از مهمانی روز دشواری است.

کل هفته بدون هیچ خبری از بن گذشته. حتی وقتی در برزخ بودم، ارتباطمان از این بیشتر بود. عذاب وجدانم از کاری که با او کرده‌ام سنگین‌تر شده و حس فوق‌العاده‌ای که دیشب در مهمانی داشتم، تغییر شکل داده. به خاطر موسیقی و نوشیدنی و حضور دوستانم احساس سرزندگی و خوشحالی کرده بودم و حس می‌کردم بخشی از همه‌ی این اتفاقاتم. اما امروز نمی‌دانم که همه‌ی اینها توهمی بیش نبود؛ که من در واقع یک متقلب زشت هستم که به هیچ جایی تعلق ندارد. حتی بهشت هم مرا نمی‌خواهد.

صفحه 270