یکی بود یکی نبود.... غیر از خدا هیچ کس نبود...

توی یه ده کوچیک به زنی بود که از مال دنیا هیچی نداشت، به جز یه پسر و چند تا گوسفند مردنی. پسر هر روز صبح گوسفندها رو ردیف می‌کرد و تیغ آفتاب نزده می برد صحرا برای چرا... گوش کنین... الان صداش می آد...