مارلا دیگر نفس نمی‌کشد و شکمش مثل طبل صدا می‌کند. قلبش جوری می‌زند انگار که آن زیر کسی دارد به پوست کشیده یک طبل مشت می‌کوبد. ولی نه. دستم ایستاد چون داشتم حرف می‌زدم. چون برای یک لحظه هیچ کدام‌مان در اتاق مارلا نبودیم. جفت‌مان سال‌ها برگشته بودیم عقب و در اتاق معاینه دانشکده پزشکی بودیم. روی نوار کاغذی چسبناکی نشسته بودم و فلان جایم به خاطر نیتروژن مایع می‌سوخت.

صفحه 115