یکی بود یکی نبود جز خدا هیچکی نبود. 
یک بزی بود زنگوله‌پا، سه تا بچه داشت مثل ماه: یکی شنگول، یکی منگول، یکیش هم حبه‌ی انگور.
روزی از روزها بزی به بچه‌هایش گفت:
من دارم میرم صحرا علف سبز خوش بو بچرم، پستان‌هایم را از شیر چرب پر کنم برای شماها. اگر در نبود من یکی آمد در زد مبادا ندیده و نسنجیده در را به روش واکنیدها. 

صفحه ۶