کلمه ها را مرور می کنم تا آن ها را یاد بگیرم و به خاطر بسپارم. وقتی دارم با کسی حرف میزنم، به آن ها فکر می کنم. می دانم که هستند به خط خودم در دفترچه یادداشت هستند، اگر نابغه بودم، همه چیز را از بر می کردم و می توانستم بسیار دقیق تر و شیوا تر حرف بزنم. اما وقتی به کلمه ها نیاز دارم، دسترسی ناپذیر و فرارند.
روی کاغذ هستند اما به مغزم راه نمی یابند و از همین رو نیز از دهانم نیز بیرون نمی آیند. توی دفترچه یادداشت می مانند، اسیر و بی مصرف. فقط می دانم که آن ها را ثبت کرده ام.