چند هفته پیش در کلاس یک بار دیگر داستان کشاورز آمیش را تعریف کردم. هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که دوباره تعریفش کنم و ابداً هم تصمیم نداشتم که آن را روی کاغذ بیاورم گمان کنم دلیلش این بود که به نظرم داستان ساده ای می آمد و فکر می‌کردم آن قدر خوب می‌فهممش که هر چه بیشتر تعریفش کنم، از علاقه ی خودم به آن کم می‌شود. ولی از شاگردهای این کلاس بخصوص خوشم می آمد؛ یک ساعت وقت آزاد داشتیم و پیشترها حکایت کشاورز آمیش بحث های داغی راه انداخته بود.