هری چراغ گردان آبی را بر سقف خودرو گذاشت و پشت فرمان نشست. وقتی از پیچ‌ها می‌گذشت صدای باد به شدت در خودرو می‌پیچید. سپس، سکوت. میلۀ کج‌شدۀ حصار. اتاق بیمارستان. گل‌ها. قاب عکس در حال اعوجاج داخل راهرو...

هری از خواب پرید و نشست. باز هم کابوس همیشگی. چهار صبح بود. می‌خواست دوباره بخوابد، اما ذهنش، که با قاتل مجهول‌الهویۀ اینگر هالتر درگیر بود، نمی‌گذاشت.

صفحه 45